Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages

خورشید و باد شمال

خورشید و باد شمال

یکی بود یکی نبود

روزی روزگاری، خورشید و باد شمال، مرد اسب سواری را دیدند که لباس نو و قشنگی پوشیده بود.

باد شمال به خورشید گفت: آن مرد جوان را می بینی؟ اگر من بخواهم می توانم خیلی راحت شنل او را از تنش بیرون بیاورم.

خورشید گفت: فکر نمی کنم تو بتوانی این کار را بکنی.

باد شمال گفت: می توانم؛ صبر کن تا خودت ببینی.

باد شمال شروع کرد به وزیدن؛ وزید و وزید و وزید.

مردم مجبور شدند به دنبال کلاه هایشان بدوند.

برگ ها از روی شاخه ها به زمین ریختند.

همه حیوانات ترسیدند.

کشتی ها در بندرها غرق شدند.

باد شمال با تمام قدرت وزید؛ اما بی فایده بود؛ زیرا مرد اسب سوار، شنلش را محکم به دور خودش پیچیده بود.

خورشید گفت: حالا بگذار من امتحان کنم.

خورشید گرمای ملایمش را تاباند. زنبورها و پروانه ها گردش کنان به این طرف و آن طرف پریدند. گلها باز شدند و پرنده ها آواز خواندند.

حیوانات زیر آفتاب دراز کشیدند و به خواب رفتند.

در این هوای خوب، مردم برای دیدن هم از خانه ها بیرون آمدند.

مرد اسب سوار حسابی گرمش شده بود. وقتی کنار رودخانه رسید، لباسش را درآورد و رفت توی آب شنا کند.

این شد که خورشید با مهربانی و ملایمت کاری را کرد که باد شمال با همه ی قدرت و سرو صدایش نتوانست بکند.

 

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است

× برای درج دیدگاه باید وارد شوید

Published By
Fallah.m

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است

× برای درج دیدگاه باید وارد شوید