Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages

داستان فضای بازی

صفحه اول > پایه سوم > سوره مبارکه ضحی

داستان فضای بازی

با شروع اولین روز تعطیلی تابستان، محسن دیگر باید در خانه می‌ماند؛ ساعاتی را که بیدار بود یا تلویریون تماشا میکرد؛ یا نقاشی می‌کشید و یا توپ بازی ‌و گاهی هم به تنهایی تمرین کاراته میکرد؛ ورزشی که دوستش داشت و تابستان پارسال دوره‌اش را دیده بود. محسن وقتهایی را که با توپ بازی میکرد، چندان دوست نداشت؛ چون تا شروع می‌کرد به بازی، همسایه طبقه پایین می‌آمد در خانه‌شان و می‌گفت: توب بازی بسّه. سرمان رفت از سر و صدا!
محسن خیلی دوست داشت برای توپ بازی کردن هیچ کس مزاحمش نشود؛ اما همسایه پایینی‌ها حق داشتند استراحت کنند و سر و صدایی از طبقه بالا به گوششان نرسد.
یک روز محسن که از این وضع خسته شده بود رفت توی آشپزخانه و به مادرش گفت: مامان شما بگو من چطور بازی کنم که همسایه ها اذیت نشوند. مادر محسن در حالیکه سبزیها را می‌شست گفت: الآن کارم تمام می‌شود. بعد از آن بیا برویم به جای دویدن دنبال توپ، آن را به‌هم پاس بدهیم ، اینطوری دیگر سر و صدایی نیست که همسایه‌ها ناراحت بشوند. محسن قبول کرد ولی مادرش فقط زمان کمی توانست با او بازی کند چون باردار بود و تا یکماه دیگر فرزندش به دنیا می‌آمد.
یک روز ظهر که محسن بخاطر دعوای همسایه پایینی بی‌حوصله روی مبل لم داده بود؛ پدرش شاد و خوشحال وارد شد و کلیدی را نشانش داد و گفت: محسن جان مژده، این کلید خانه جدیدمان است. این خانه حیاط دارد و تو به راحتی میتوانی در آنجا توپ بازی کنی. محسن خیلی از این خبر خوشحال شد و از پدر تشکر کرد.
چند روز بعد خانواده محسن به خانه جدید اسباب‌کشی کردند و محسن از این که فضایی برای توپ بازی بدست آورده بود، شادمان شد.

نویسنده: پروین مبارک