Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages

داستان خواب ناقلا

صفحه اول > پایه سوم > سوره مبارکه ضحی

داستان خواب ناقلا

اسم من سینا است. قبلاً وقتی هوا تاریک می‌شد و شب از راه می‌رسید من دلم می‌گرفت؛ چون دوست نداشتم بخوابم. یک شب ساعت یازده با بلند شدن صدای آژیر ماشین پلیسم، صدای مامان هم بلند شد. مامان ‌پرسید: سینا هنوز نخوابیده‌ای؟… داشتم با خودم می‌گفتم: واقعا خواب به چه دردی می‌خورد فقط کارهای آدم را عقب می‌اندازد؛ که دست مامان را روی شانه‌ام حس کردم. مامان گفت: سینا جان با خودت حرف می‌زنی؟ جواب دادم: مامان؟ چرا باید بخوابم؟ مامان با مهربانی گفت: سلام خواب عزیز از تو ممنون هستیم که هر وقت به تو نیاز داریم سراغ ما می‌آیی و هر وقت که حسابی خستگی و بی‌حالی را از بدنمان دور کردی می‌روی و ما سرحال و خوش حال میرویم سراغ کار و بار و زندگی‌مان… راستی سینا میدانی خواب چه کمک بزرگی به سلامتی ما آدم‌ها می‌کند؟ گفتم: نه. مثلا اگر نخوابیم چه اتفاقی می‌افتد؟ مامان گفت: نکند فکر می‌کنی اگر همین‌طور به کارهایمان ادامه بدهیم بدون اینکه غذا بخوریم و استراحت کنیم وقت اضافه بیشتری به دست می‌آوریم؟ گفتم: معلوم است که وقت‌مان کمتر گرفته می‌شود. مامان گفت: امتحانش مجانی است می‌توانی دو روز نخوابی و غذا نخوری و فقط بازی کنی و هر کاری که فکر می‌کنی با خوابیدن عقب می‌افتد انجام بدهی. گفتم: واقعا می‌توانم نخوابم؟ ولی گرسنگی چه؟ نه مامان غذاهای خوشمزه سرحالم می‌کند و گرنه بی‌حال و خواب آلود می‌شوم! مامان گفت: اگر می‌خواهی می‌توانی الآن نخوابی… من با خوش‌حالی گفتم: چقدر خوب من هم ماشینم را تعمیر می‌کنم، آخر پیچ‌هایش شل شده. دو ساعتی از بیدار ماندنم گذشته بود و من به زور چشمانم را باز نگه داشته بودم، رفتم سراغ مامان، خوابش برده بود. تکانش دادم و گفتم: مامان مامان؟ چند ساعت دیگر می‌توانم بیدار بمانم؟ راستش چشم‌هایم می‌سوزد، کمی آب بزنم به صورتم؟ یا به نظرت چه خوراکی‌ای بخورم تا سرحالم کند؟ مامان بیدار شد و گفت: الان فقط خواب سر حالمان می‌کند.
رفتم سراغ لیوان آب و به خودم گفتم: الآن … الآن فقط یک لیوان آب سرحالم میکند. این را گفتم و دیگر یادم نمی‌آید چه شد. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم کف آشپزخانه خوابیده‌ام ، مامان را دیدم که دارد چای میریزد. به به وقت خوردن صبحانه شده بود.. سلام و صبح به خیر گفتم و از مامان پرسیدم: راستی چه‌طوری شد که من خوابیدم؟ اصلا تصمیم نداشتم بخوابم. مامان دستی به موهایم کشید و گفت: خواب خودش می‌داند چه موقع به داد خستگی بدن ما برسد. خندیدم و گفتم: دیشب چند ساعتی که گذشت حسابی خوابم می‌آمد داشتم سعی می‌کردم نخوابم ولی نشد… اما بالاخره این خواب ناقلا کار خودش را کرد.

نویسنده: مرجان شكوري